جنگ احد: بررسى جنگ احد از ابعاد سیاسى و نظامى : 

پس از گذشت یک سال از دو پیروزى مهم جنگ بدر و بنى قینقاع ، جنگ احد آغاز شد، یکى از علل پیدایش جنگ احد شکست مشرکین و یهود و در دو غزوه بدر و بنى قینقاع بود، شرک به صورت حقد و کینه در دلهاى آنان راه یافته بود.

پس از اینکه مشرکین در جنگ بدر شکست خوردند و به سوى مکه بازگشتند ابوسفیان رئیس قریش مشرکین را جمع نموده و بیانیه اى را بدین مضمون صادر کرد: کسانى که در این جنگ (بدر) کشته داده اند حق ندارند بر کشتگان خود عزادارى کنند و بر آنان اشک ماتم بریزند زیرا گریه بر کشتگان عقده ها را پاره مى کند و کینه هایى را که از محمد و یارانش به دل گرفته ایم از دل بیرون خواهد آمد و روح انتقام جویى از مردم گرفته خواهد شد و آنان دیگر در جنگ علیه مسلمانان شرکت نمى کنند.

سخن ابوسفیان در میان قریش تاءثیر به سزایى گذاشت بدین لحاظ قریش ‍ سخنان ابوسفیان را پذیرفته و در طول یک سال خود را جهت یک جنگ تمام عیار با تجهیزات و امکانات بالایى آماده نمودند و در پى این تصمیم نیروهاى جنگى خود را در تیپهاى مستقل و گردانهاى احتیاط آماده نبر کردند و زمینه حمله گسترده را به یثرب - مدینة الرسول که در آن عصر به مرکز حکومت اسلامى تبدیل شده بود - آماده نمودند.

در جلسه مشورتى که سران مشرکین در دارالندوه تشکیل داده بودند تصمیم بر این شد که هزینه جنگ - که حدود 50 هزار دینار تخمین زده مى شد - از سود تجارتى قافله ابى سفیان که در سالهاى گذشته با موفقیت حاصل شده بود پرداخت گردد.

ابوسفیان هزینه سپاه را پذیرفت و به عنوان فرماندهى کل سپاه مشرکین قریش انتخاب گردید، چون او در ترتیب نیرو و تنظیم و فرماندهى نظامى بسیار زبر دست و زیرک و نیرومند بود و از اطلاعات نظامى و سیاسى خاصى برخوردار بود و با فرماندهان زبده نظامى رابطه دوستى تنگاتنگى داشت .

نظریه : به نظر مى رسد که دشمن در طى یک سال که از جنگ بدر گذشت نیروهاى اطلاعاتى خود را جهت شناسایى مناطق آسیب پذیر در مدینه به کار گرفته و از راههاى نفوذى به داخل مدینه کاملا آگاه شد و بر طبق اطلاعات صحیح و نقشه هاى نظامى دقیق به مدینه حمله نمودند.

بى جهت نبود که سپاه مشرکین در پشت کوههاى احد موضع گرفته بودند و فرماندهى نیروهاى زرهى خود را به خالد بن ولید که یکى از زبده ترین فرماندهان سپاه مشرکین بود واگذار کنند و در پشت سپاه اسلام مستقر نمایند.

بنابراین مسئولت فرماندهى در نظام اسلامى این است که پیش از آغاز عملیات از محل استقرار دشمن و راههاى نفوذى و رفع موانع ایذائى آن اطلاعات لازم را به دست آورده و با اصول سیاسى و نظامى خاصى به دشمن حمله نمایند، زیرا در هر جنگى مساءله پیروزى و شکست مطرح است و شکست و پیروزى نظامى شکست و پیروزى سیاسى را به دنبال دارد.


نقش زنان مشرکین در جنگ احد

مشرکین در این جنگ عده اى از زنان خویش را همراه خود، به جبهه آوردند، این زنان نقشهاى مهمى را در جنگ ایفا مى کردند:

الف - کشته هایى را که در جنگ بدر داده بودن را به یاد سپاهیان مى آوردند تا حس انتقام جویى آنان را تحریک و فزونى بخشیده و آنان را در ادامه جنگ ترغیب نمایند به طورى که بتوانند در برابر سپاهیان اسلام شجاعانه ، به نبرد ادامه دهند و از زیر بار جنگ شانه خالى نکنند.

ب - هر گاه شخصى از نیروهاى مشرکین از میدان جنگ عقب نشینى مى کرد سرمه دانهایى را که به همراه داشتند به آنان مى داند، و این نشانه آن بود که هر کس از برابر دشمن فرار کند زن است ، پس بایستى در خانه بماند، این حرکت باعث مى شد که نیروهاى مشرکین در خود احساس غیرت نموده و از برابر سپاهیان اسلام عقب نشینى نکنند و تمام توان رزمى خود را در برابر سپاهیان اسلام به کار بندند.

ج - هرگاه نیروهاى دشمن نتوانستند مقاومت کنند و از ترس به عقب بازگشتند آنان را به استقامت وادارند.

د- مجروحین و زخم خوردگان در جنگ را پرستارى و مداوا نمایند(93).

به طور کلى نقش زنان در میدان رزم بسیار با اهمیت بود زیرا آنان به خاطر طبیعت ظریف و لطیفى که داشتند اثر خاصى را در مردان مى گذاشتند و مردان را نسبت به اهدافشان تهییج مى نمودند و با استفاده از زیرکى خاصشان وقایع جنگ را جهت آنان برخلاف واقع نشان مى دادند #((نکته جالب این است که جنس مرد در برابر لطافت زن دائما مقهور است و ممکن است به یک غمزه یا نگاه مرد را تا سر حد مرگ پیش ببرد، نمونه این قضیه شهادت امیر مؤ منان - حضرت على - علیه السلام - على است که شرح آن در اینجا لازم نیست #)).

ابوسفیان و تقسیم نیرو: 

ابوسفیان بن حرب فرمانده سپاه مشرکین نیروهاى تحت فرماندهى خویش ‍ را به سه دسته تقسیم نمود، دسته اى حدود 200 اسب سوار را تحت فرماندهى خالدبن ولید قرار داد تا در پشت دره هاى عینین مستقر شوند، وظیفه این گروه این بود که پس از درگیرى و وقوع جنگ بین سپاه مشرکین و اسلام به دفاع از نیروهاى پیاده از پشت سر سپاه اسلام و حمله ور شده و سپاه اسلام را غافلگیر کنند و آنان را به محاصره کامل درآوردند(94) دسته دیگر از سواره نظام ها را تحت فرماندهى عکرمة بن ابى جهل قرار داد تا در سمت چپ جبهه مستقر شده و جنگ را آغاز کنند(95).

دسته دیگرى از نیروهاى پیاده نظام را تحت فرماندهى صفوان بن امیه قرار داد، این دسته از قویترین نیروها بود بود و وظیفه آن پشتیبانى از کلیه نیروهاى نظامى مستقر در جبهه (پیاده نظام و سواره نظام ) بود، ابوسفیان که فرماندهى کل قواى مشرکین را به عهده داشت مقر فرماندهى را در وسط نیروها اتخاذ کرد و بدین ترتیب مقدمات جنگ را فراهم نمود.

جایگاه حفاظت و اطلاعات عباس بن عبدالمطلب : 

در فصل پیشین گفته شد که پس از پیروزى سپاهیان اسلام در جنگ بدر، بخشى از نیروهاى دشمن به اسارت سپاهیان اسلام درآمد که در میان این اسرا عباس بن عبدالمطلب عموى پیامبر هم به چشم مى خورد.

او بعد از اسارت به پیامبر ایمان آورد و به دستور پیامبر به مکه بازگشت لکن ایمان خود را از مشرکین پنهان نگه مى داشت .

او در بین مشرکین نقش یک ماءمور اطلاعاتى را داشت و مسائل مختلف و تصمیماتى را که دشمن علیه اسلام مى گرفت به حضرت اطلاع مى داد، لذا پس از آگاهى از نقشه مشرکین در مورد حمله به مدینه ، موضوع را در نامه اى

محرمانه نوشته و توسط شخص مورد اعتمادش به مدینه فرستاد و در آن نامه شرح کاملى از نحوه حمله دشمن به شهر مدینه را نوشته بود که تمام زوایا و خصوصیات و نقشه کامل جنگى دشمن را در برداشت .

فرستاده عباس بن عبدالمطلب به مدت سه روز راه بین مدینه و مکه را پیمود و هنگامى که به محله قباء رسید نامه را به پیامبر تسلیم نمود، با توجه به اینکه پیامبر اکرم در مدینه محله بنى النجار زندگى مى کرد و در محله قبا نامه را از دست فرستاده عباس گرفت ، چنین برداشت مى شود که پیامبر قبلا از این موضوع باخبر بوده و بدان جهت محل ملاقات را در مسجد قبا قرار داده بود.

یعقوبى در تاریخ خود مى نویسد: در جنگ بدر پیامبر دو نفر از اسراى قریش ‍ به نامهاى عتبة بن ابى معیط و نضربن حارث را کشته و سپس از بقیه اسرا فدیه گرفته و آنان را آزاد نمود، از جمله این اسرا عباس بن عبدالمطلب و دو تن از برادرزاده هاى خود به نامهاى عقبل بن ابى طالب و نوفل بن حارث و عده اى دیگر از بنى هاشم بودند.

پیامبر از آنان تقاضاى فدیه کرد، عباس گفت : فعلا مالى به همراه ندارم ، اگر مصلحت باشد از دیگران پولى قرض گرفته و خودم را آزاد مى کنم سپس ‍ دین خویش را به آنان ادا خواهم کرد، حضرت فرمود: پس آن پولى را که پیش همسرت ام الفضل گذاشتى چه شد؟ عباس از این سخن بسیار تعجب کرده و در جواب گفت : سوگند به آن خدایى که تو را فرستاده ، هیچ کس جز من و همسرم از این خبر اطلاع نداشت ، پس گواهى مى دهم که تو رسول خدایى . آنگاه هفتاد ادقیه به حضرت پرداخت و سایر حلیفان را آزاد کرد(96).

مشورت و نتیجه آن : 

پس از گزارش عباس بن عبدالمطلب به پیامبر، حضرت اصحاب و یارانش ‍ را گرد آورد و گزارش را براى آن ها بازگو کرد و آنان از مقاصد شوم دشمن آگاه گردانید، پس خطبه اى خواند و در ضمن آن خطابه مسلمانان را به جهاد ترغیب نمود و از سکونت در خانه ها و شانه خالى کردن از زیر مسؤ ولیت جهاد برحذر داشت ، آنگاه کیفیت دفاع را در میان اصحاب به مشورت نهاد(97).

برخى از کسانى که به جهاد تمایل نداشتند بهانه جویى نمودند، عبدالله بن ابى خزرجى (98) - نماینده قبیله خزرج - برخاسته و عرض کرد: یا رسول الله بهتر است که در مدینه بمانیم و دشمن را به داخل شهر فرا خوانیم و در جنگ خیابانى بر دشمن پیروز خواهیم شد، زیرا اگر به این طرح عمل شود از طرفى داخل منزلهایمان در سنگرهاى محکم و استوار قرار داریم و از طرفى دیگر زنان و فرزندان ما به عنوان نیروى پشتیبانى از ما دفاع خواهند کرد، و چون دشمن از وضع داخلى شهر آگاهى ندارد شکست خورده و با تحمل شکست منطقه را ترک مى کند (99).

نظریه : طرح این نظریه به خاطر این بود که پیامبر اکرم را از رفتن به جبهه باز دارد و زمینه شکست سپاهیان اسلام را فراهم نماید، چون اگر دشمن به شهر مدینه حمله مى نمود به طور حتم نوامیس مسلمین و زنان و کودکان از تعرض دشمن در امان و امنیت باقى نمى ماندند.

کلام امیرمؤ منان - حضرت على - گویاى این امر مى باشد که مى فرماید: ما غزى قوم فى عقردارهم الا ذلوا هیچ قومى نبرد به داخل خانه هاى آنها راه پیدا نکرد مگر اینکه با ذلت آنها همراه بود. بنابراین اگر جنگ به داخل شهر کشیده مى شد منافقین دست از یارى سپاهیان اسلام برمى داشتند کما اینکه این مساءله در بسیارى از جنگها به وقوع پیوسته است .

آنگاه سعدبن معاذ - نماینده قبیله اوس - برخاسته و عرض کرد: یا رسول الله زمانى که ما بت پرست بودیم هیچ قدرت عربى به ما طمع پیدا نمى کرد و از نیرومندى و شجاعت و جنگجویى ما بیم داشت ، اکنون که اسلام آورده و آستان ربوبى را مى ستاییم و شخصیتى چون شما در بین ما است از آنان نمى هراسیم ، ما نظریه عبدالله بن ابى را نمى پسندیم ، و نظریه ما این است که از شهر خارج شده و در خارج شهر با دشمن درگیر شویم ما تابع نظر و فرمان شما هستیم .

حضرت نظریه سعدبن معاذ را پسندید و پذیرفت در نتیجه بین دو قبیله اوس و خزرج اختلاف درگرفت و قبیله خزرج در جنگ شرکت نکردند حضرت با نیروى کمى به تعداد 700 نفر به جبهه عازم شد(100).

ترتیب سپاه 

رسول خدا صلى الله علیه و آله نیروها را به تناسب در مناطق مختلف نبرد مستقر کرد و دستورات لازم را به آنان گوشزد نمود و پرچم فرماندهى را به دست تواناى على - علیه السلام - داد، قبل از اینکه نیروها را در منطقه سوق الجیشى ، مستقر نماید از منطقه عملیاتى شناسایى کاملى انجام داد و مناطق آسیب پذیر را بررسى کرده و راههاى نفوذ دشمن را به دست آورد سپس سپاهیان اسلام را در مقابل دشمن صف آرایى کرد.

ابوسفیان هم یک تیپ از نیروهاى زرهى خود را تحت فرماندهى خالدبن ولید در پشت دره هاى عینین مستقر کرد، این منطقه از جمله مناطق حساسى بود که دشمن مى توانست به داخل سپاه اسلام نفوذ پیدا کند، در این منطقه دو تپه مشرف به هم قرار داشت که با نیروى اندک جلوگیرى از نیروهاى زیاد دشمن ممکن بود.

رسول خدا صلى الله علیه و آله یک گردان از نیروهاى خود به تعداد 50 نفر را به فرماندهى عبدالله بن جبیر را در این دره مستقر کرد و سفارشات لازم را نمود و فرمود: دره را به طور کامل حفاظت نموده و از نفوذ دشمن جلوگیرى کنید، حتى اگر دیدید که همه ما کشته شدیم و دشمن تا مدینه ما را تعقیب نمود دفاع از تنگه را رها نکنید و اگر هم دشمن را منهزم نموده و تا مکه به تعقیب آنان پرداختیم این تنگه را ترک نکنید (101).

نقش على - علیه السلام - در احد

هنگامى که جنگ شروع شد یکى از فرماندهان سپاه قریش به نام طلحة بن ابى طلحه العودى از اولاد عبدالذار به میدان رزم آمده و در برابر سپاه اسلام جولان کرده و مرد جنگى را به مبارزه مى طلبید، تنها کسى که نداى او را پاسخ داد حضرت على - علیه السلام - بود.

طلحه نگاهى تمسخرآمیز، به چهره حضرت انداخته و از کوچکى و جوانى او تعجب کرد و صدا زد: پسرم اسمت چیست ؟ در جواب فرمود: انا على بن ابى طالب - علیه السلام - طلحه گفت : من از اول فهمیدم که جز تو که با شمشیر کشته مى جنگى کسى یاراى مبارزه با من را نداشت .

آنگاه به خیال خام خود حضرت را غافلگیر نموده و شمشیر را به طرف حضرت فرود آورد، حضرت به وسیله سپر شمشیر او را منحرف کرده و از خود دور ساخت پس از آن به یک ضربت شمشیر هر دو پاى او را قطع کرد، طلحه به پشت افتاد و پرچم فرماندهى از کفش نقش بر زمین شد آنگاه حضرت بر روى سینه اش نشست که گردن او را جدا کند، طلحه حضرت را به خویشاوندى نسبى که بینشان بود سوگند داد حضرت خواهش او را پذیرفت و از کشتن وى صرف نظر کرد، مسلمین به وى اعتراض کردند که چرا او را نکشتى ؟ حضرت در جواب فرمود: همین ضربه اى را که به او وارد کردم تا آخر عمر او را از قدرت رزمى ساقط کرد(102).

پس از آن پرچم فرماندهى را فرزندش و به میدان رزم آمد، حضرت على - علیه السلام - او را نیز نقش بر زمین کرد، سپس عثمان بن ابى طلحه پرچم را گرفت حضرت او را نیز از پاى درآورد، پرچم را حارث بن ابى طلحه برداشت حضرت او را نیز کشت .

پس از آن ابوعذیر بن عثمان و عبدالله بن جمیله و ارطاة بن شرحبیل و غلام طلحه هر یک از پس از دیگرى در برابر حضرت ظاهر شدند و به دست توانمند حضرت على - علیه السلام - به هلاکت رسیدند، سرانجام عمره دخت عقلمه از زنان قریش پرچم را برداشته و به علامت شکست درهم پیچید و صحنه نبرد را ترک کرد (103).

بالاخره هنگامى که جنگ شروع شد، مسلمانان با کمک و امدادهاى غیبى و با شجاعت بى نظیر به دشمن حمله ور شدند، سپاه دشمن شکست سنگینى خورده و هر یک از سربازان دشمن پا به فرار گذاشته و به عقب باز مى گشتند و وسائل و تجهیزات جنگى را رها کرده و به دنبال محلى امن مى رفتند.

این شکست به قدرى سنگین بود که عتبه و هند دو تن از زنان قریش ‍ سرمه هایى را به دست گرفته و به هر کس که از میدان جنگ فرار مى کرد به سویش رفته و سرمه را به او تعارف مى کردند این تعارف نشانه این بود که شما غیرت جنگ ندارید و براى اداره امور خانه سزاوار ترید، زیرا اداره جنگ و مقابله با سپاهیان اسلام به مردان نیاز دارد در نتیجه در همان ابتداى جنگ سپاه مشرکین شکست سخت و فاحشى را متحمل شدند و صحنه نبرد را ترک نمودند و به سوى کوهها و دره هاى احد پا به فرار گذاشتند. صحنه نبرد از دشمن تخلیه شد و سپاهیان اسلام به جمع آورى غنائم پرداختند.

نتایج تخلف از دستورات فرماندهى 

همان طور که قبلا گذشت گردان رزمى تحت فرماندهى عبدالله ابن جبیر مسؤ ولیت حفاظت از دره هاى عینین را به عهده داشت ، وظیفه این نیرو نگهدارى از گلوگاه و تنها راه نفوذ دشمن بود که بر اساس اصول نظامى براى پیروزى حفاظت از این دره امرى لازم و ضرورى به حساب مى آمد.

 

رسول خدا صلى الله علیه و آله هم نکات لازم و تاکتیکهاى نظامى را به آنان گوشزد کرده بود چون حضرت از اسرار نظامى و موقعیت استراتژى آن دره آگاه بود و فرمود: چه ما دشمن را شکست دادیم و چه از دشمن شکست خوردیم شما حق ندارید موضع خود را که در آن مستقر هستید ترک نمایید، علت این سفارش پیامبر جزء اسرار نظامى بود که هم پیامبر و هم دشمن به آن آگاه بود ولى آنرا از نیروهاى رزمى پنهان داشته بود.

سیاست دشمن بدین گونه بود که لشکرى دویست نفره زرهى را پشت دره هاى عینین مستقر کرده بود تا در هنگام درگیرى سپاه در دشت از سه محور عملیات را آغاز نموده و سپاهیان اسلام را به محاصره کامل درآورند.

هنگامى که دشمن شکست خورد و عقب نشینى کرد مسلمین به جمع آورى غنائم پرداختند، بخشى از نیروهاى مستقر در دره هاى عینین که از بلندى پیروزى سپاهیان اسلام را نظاره مى کردند به طمع جمع آورى غنائم منطقه مزبور را ترک نمودند و از دستورات فرماندهى تخلف کردند.

دشمن بر اساس اطلاعاتى که از منطقه استقرار آنان داشت حمله را آغاز کرد، عده کمى چون عبدالله بن جبیر - که در محل مستقر بودند - به دفاع پرداختند، لیکن نتوانستند در برابر این نیروى قوى و کار آزموده مقاومت کنند، پس نیروهاى دشمن به فرماندهى خالد بن ولید از پشت به سپاه اسلام حمله نموده و آنان را محاصره کردند و با قدرت زائدالوصفى به سپاهیان اسلام حمله ور شدند (104).

نسیبه زن فداکار اسلام : 

نسیبه یکى از زنان فداکار اسلم بود که به قصد مداواى مجروحین در جبهه احد شرکت داشت ، به هنگام فرار مسلمین از صحنه نبرد، تنها زنى بود که جبهه را ترک نکرد و با تمام توان وجودى از پیامبر الهى به دفاع برخاست .

نسیبه فرزندى به نام مازنى داشت که در جنگ احد شرکت داشت ، هنگامى که از برابر دشمن پا به فرار گذاشت مادرش او را خطاب کرد: چرا جبهه را ترک کرده واز رسول خدا صلى الله علیه و آله حمایت نمى کنى برگرد، پس ‍ او را به جبهه برگردانید و او تا توان داشت جنگید و از جان رسول خدا صلى الله علیه و آله حمایت کرد، تا شهید، شد هنگامى که شمشیرش به زمین افتاد مادش شمشیر را برداشته و قاتل فرزندش را به درک واصل کرد.

هجوم مشرکین بسیار سنگین بود، و نسیبه جان خویش را سپر حفاظت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله قرار داده بود، به طورى که تمام سر و صورت و اندام و بدن او جراحت برداشته بود و جان رسول خدا صلى الله علیه و آله را خرید (105).

تعداد شهدا و مجروحین 

سرانجام در جنگ احد 70 نفر به شهادت رسیده و 150 نفر مجروح شدند، برخى از این شهدا فرماندهان زبده نظامى چون حمزة بن عبدالمطلب ، مصعب بن عمیر، در این جنگ پیشانى و دندان پیامبر شکست و لب حضرت جراحت برداشت و حضرت على - علیه السلام - نیز در این جنگ بیش از 70 جراحت سنگین برداشت (106).

پس از شایعه کشته شدند پیامبر، مشرکین خوشحالى فراوان بر بالاى کوهها موضع گرفتند، ابوسفیان از بلندى شعار بت پرستى مى داد و بر بتهاى خود افتخار مى کرد و مى گفت : اعلى هبل ، اعلى هبل ، پیامبر به حضرت على فرمود: جوابش را بده ! على - علیه السلام - فرمود: الله اعلى و اجل ، سپس ‍ ابوسفیان على - علیه السلام - را قسم داد که آیا محمد کشته شده است یا نه ؟ على - علیه السلام - فرمود: هم اکنون صدایت را مى شوند! ابوسفیان ابن قمیته را لعنت کرد و گفت : او به من گفت که محمد را کشتم ؟!

تدفین اجساد شهدا

پس از پایان یافتن جنگ ، رسول خدا صلى الله علیه و آله حضرت على - علیه السلام - را به عنوان ماءمور اطلاعاتى به سوى دشمن فرستاد، حضرت دشمن را زیر نظر گرفت و در هنگام حرکت کاروان نتیجه اطلاعات را به رسول خدا صلى الله علیه و آله گزارش نمود، پس از اطمینان کامل از پایان نبرد سپاهیان اسلام بر محور رسول خدا صلى الله علیه و آله گرد آمدند.

پس حضرت سراغ شهدا و مجروحین را گرفت و احوال آنان را جویا شد و در میان کشته ها گشته و جسد سعدبن ربیعه #(اولین کسى که پیامبر احوال او را جویا شد سعدبن ربیعه از قبیله انصار بود که جسد او را بین اجساد شهدا یافت )# و بدن مثله شده عمویش حمزه را پیدا کرد، هنگامى که بدن مثله شده حمزه را مشاهده فرمود: هیچ وقت به این اندازه ناراحت نشده بودم و هیچ بدنى به اندازه حمزه را مرا بى تاب نکرد، سپس فرمود: لمثل حمزة فاءلبیک البواکى (107).

اگر بر قریش ظفر یابم بدل از حمزه هفتاد نفر از آنان را مثله مى کنم ، پس آیه شریفه نازل شد که : و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ولئن صبرتم لهو خیر للصابرین (108)

پس دستور داد که اجساد و بدنهاى شهدا را جمع کردند و حضرت بر بدنهاى شهدا یک نماز خواند و در نماز بر بدنهاى شهدا پنج تکبیر گفت # (از این تاریخ به بعد نماز میت بدین شکل تشریع گردید)#.

عوامل شکست : 

عوامل شکست در جنگ احد را مى توان در سه عامل خلاصه کرد:

1 - تخلف نمودن از دستورات فرماندهى - زیرا نیروهاى تحت فرماندهى عبدالله بن جبیر از دستورات فرماندهى سرپیچى کرده و محل استقرار خود را ترک نمودند و دشمن با یک هجوم برق آسا بر سپاه اسلام غلبه نمود.

2 - طمع داشتن به دنیا - زیرا هنگامى که از بلندى مشاهده کردند که مسلمین مشغول جمع آورى غنائم جنگى هستند به طمع رسیدن به مطامع دنیوى محل را ترک نموده و زمینه نفوذ دشمن را فراهم نمودند.

3 - به طمع افتادن مسلمانان در جنگ بدر - در جنگ بدر هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله تصمیم گرفت که اسراى دشمن را بکشد، مسلمانان براى رسیدن به دنیاى بهتر از حضرت تقاضا کردند که از کشتن اسراى مشرکین صرف نظر نموده و آنان را در ازاى فدیه آزاد نماید.

خداوند متعال این تقاضاى مسلمین را امضا کرد، جبرئیل بر پیامبر نازل شد و پیامبر با مسلمانان شرط کرد که اگر شما از مشرکین فدیه بگیرید باید در سال آینده تاوان این مساءله را متحمل شوید و آنان این شرط را پذیرفتند که به موجب این پذیرش ، در احد حدود 70 نفر کشته و 150 نفر مجروح را متحمل شدند(109).

نقدى بر کتاب طلاس : 

مصطفى طلاس در کتاب آئین نبرد به نقل از کتاب تاریخ السیر، مى نویسد: پس از گزارش خبر حمله مشرکین ، رسول خدا صلى الله علیه و آله در تاریخ 14 شوال سال سوم هجرت جلسه اى تشکلى داد که اهل اندیشه از اوس و خزرج در آن شرکت داشتند، موضوع این جلسه پیرامون جایگاه استراتژى مسلمانان در جنگ احد بود.

در این شورا پیامبر اکرم نظرش این بود که در شهر مانده و از تاکتیک جنگ شهرى استفاده نماید، لکن گروهى از جوانان اسلام به سرکردگى ، حمزة بن عبدالمطلب دوست داشتند که جنگ با مشرکین را در خارج از شهر مدینه آغاز نمایند؛ عده زیادى که در جنگ بدر شرکت کرده بودند از این پیشنهاد استقبال نمودند و پیامبر اسلام هم به ناچار از راءى اکثریت پیروى نمود.

نکته : از این بیان استفاده مى شود که مصطفى طلاس پیامبر را تابع اجماع دانسته و به این شیوه مى خواهد حجت راءى اکثریت و اجماع را ثابت کند.

اشکال این نظریه در این است که راءى اکثریت در صورتى ملاک عمل واقع مى شود که پیامبر اکرم به وحى متکى نباشد، ولى پیامبر اکرم از طریق ارتباط به مبداء متعال مسائل را دریافت مى کند وبه عبارت دیگر هر چه پیامبر مى گوید وحى است و در وحى خطا نیست ، همانطور که در قرآن کریم مى فرماید: و ما ینطق عن الهوى # ان هو الالله وحى یوحى# علمه شدید القوى # ذو مرة فاستوى (110).

سخن پیامبر به هواى نفس ارتباط ندارد و سخن او متکى به وحى است اگر سخن پیامبر به هواى نفس راه پیدا کند اشتباه و خطا در آن راه دارد، ولى چون به وحى متکى است در آن رشته خطا امکان پذیر نیست .

ناگفته نماند که گرچه حضرت در امور نظامى با سران سپاه مشورت مى کرد ولى هر راءى را که اتخاذ مى نمود مطابق با واقع بود و از جانب وحى تصدیق مى شد، چرا که اختلاف آراء تمام اطراف مساءله خلاف واقع نیست بلکه یک راءى موافق با اصل نظامى و سیاسى است و آن راءیى است که حضرت بر آن توقف کرده و آن را تصدیق مى نماید.

نظیر این مساءله را در جنگ احزاب (خندق ) مى توان یافت ، در آن جنگ حضرت با سران نظامى در مورد نحوه جلوگیرى از نفوذ دشمن به مشورت پرداخت ، چون راءى سلمان مطابق با واقع بود، بنابراین خداوند حقانیت راءى او را توسط جبرئیل به پیامبر وحى فرمود.

نکته : پیامبر اکرم در بعضى از جنگها با فرماندهان نظامى به مشورت مى پرداخت ، این مشورت به این معنا نیست که واقع قضیه و طرح عملیاتى بر حضرت مجهول مانده باشد و از طریق آراء نظریات فرماندهان نظامى به آن واقف شود، بلکه مطرح کردن این طرحهاى عملیاتى به این منظور بود که منافقین آنچه را که در دل خود پنهان دارند به مضنه ظهور درآوردند.

نقدى دیگر: نویسنده این کتاب مى نویسد: هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله در جنگ احد در منطقه اى به نام سبخه اردو زد از موقعیت آن منطقه اطلاع کافى نداشت و شخصى از سپاه اسلام به نام ابوخیثمه که از آن منطقه سوق الجیشى آشنایى کامل داشت حضرت را راهنمایى مى کرد و او را از مواضع دشمن آگاه مى گردانید به گونه اى که دشمن از آن آگاه نشود.

گرچه در سیر و تواریخ عامه از شخصیت بزرگ رسول خدا صلى الله علیه و آله بیش از یک نابغه استفاده نخواهد شد ولى آنان آب و هواى منطقه عربستان و جو سیاسى که در آن منطقه حاکم بود را در بعد فکرى حضرت مؤ ثر دانسته و از این رو از پیامبر یک شخصیت نظامى قوى و کار آزموده ساخته اند.

گرچه این صفات به نوبه خود از اوصاف کمال حضرت محسوب مى شود و ما منکر آن نیستیم ، لیکن اشکال در این است که شخصیت پیامبر اکرم را نمى توان در قالب این اوصاف تفسیر و توجیه نمود، زیرا اگر بنا باشد که پیامبر اکرم را به عنوان یک فرد نظامى و آشنا به اصول و قوانین جنگى توجیه توجیه نماییم این دلیلى بر نبوت او زیرا به قول نویسنده ابوسفیان هم داراى همین خصوصیات و زیرکى و نبوغ فکرى هم و نسبت به طرحها و نقشه هاى نظامى بسیار ماهرانه عمل مى کرد که به نوبه خود از فرماندهان زبده نظامى عرب محسوب مى شد همچنین خالد بن ولید نیز داراى همین خصوصیات بوده است و از کسانى بوده که در هر جنگى که شرکت مى نمود با پیروزى و سربلندى از آن جنگ بازمى گشت به طورى که او را به فاتح عرب لقب داده بودند.

نقدى دیگر: این نویسنده موقعیت حضرت على - علیه السلام - را نادیده گرفته و اسمى از آن به میان نیاورده است و اگر احیانا اسمى از او آورده باشد او را در عداد صحابه دیگر دانسته است این شیوه برخورد تاریخ نسبت به حضرت على یک نوع ظلم نابخشودنى است که باید به آن جواب داد، زیرا موقعت حضرت على و شجاعت او در جنگها از مسائل انکارناپذیر است ، او تنها کسى بود که در تمام صحنه هاى نبرد در کنار رسول خدا صلى الله علیه و آله مى جنگید و هیچگاه از دشمن روى برنمى گردانید.

در جنگ احد بعد از حمله خالدبن ولید و شکست نسبى ، مسلمانان در برابر دشمن مقاومت نکردند و به کوه و دره ها فرار کردند، تنها سه نفر از سربازان اسلام از حضرت محافظت مى کردند و در برابر دشمن مقاومت مى کردند، براساس روایت على بن ابراهیم این سه نفر ابودجانه انصارى ، سماک بن خرشه و على بن ابیطالب بودند.

حضرت على به گونه اى جنگید که شمشیرش شکست به خدمت حضرت رسول خدا صلى الله علیه و آله بازگشت و عرضه داشت : یا رسول الله مرد به سلاح مى جنگد و من سلاح ندارم . حضرت ذوالفقار را به على داد على به صحنه نبرد بازگشت به گونه اى با دشمن جنگید که منادى از آسمان ندا داد: لا فتى الا على لا سیف الا ذوالفقار

سرانجام جنگ با تمام طرفین ادامه یافت حضرت مشرکین را هر یک پس از دیگرى از دم شمشیر مى گذرانید، این شیوه به همین روش ادامه داشت به طورى که مشرکین از دستیابى به رسول خدا صلى الله علیه و آله ماءیوس ‍ شدند، زیرا هدف اصلى آنان دستیابى به حضرت بود که آن حضرت را بکشند و در نتیجه از جبهه جنگ عقب نشینى کرده و به طرف مکه بازگشتند.

منن نظریه طلاس 

در کتاب مزبور مساءله را به عکس بیان داشته و مى گوید: کسانى که با رسول خدا صلى الله علیه و آله بودند و صحنه نبرد را ترک نکردند سه نفر بودند: ابودجانه انصارى ، سماک بن خرشه و على بن ابى طالب . آنگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله خطاب به آنان فرمود: کدام یک از شما حاضر است مرا بگیرد و از من دفاع نماید ابودجانه جواب مثبت داد و حضرت شمشیرش را به وى داد.

نظریه : به نظر مى رسد که عمده نظر تاریخ نگاران بر این بوده که تاریخ را از مسیر طبیعى خود منحرف نمایند، به همین خاطر از فضائل على سخنى به میان نیامده و فضائل آن حضرت را به بى دجانه نسبت داده اند. او مى گوید: رسول خدا صلى الله علیه و آله خطاب به آن فرمود: چه کسى مى تواند حق شمشیر را ادا مى کند مردانى چند براى گرفتن شمشیر از جاى برخاستند ولى حضرت به آنان توجهى نکرد، زیرا مقصود اصلى او ابى دجانه بود و شمشیرش را به وى عطا کرد.

یکى از ضعفهایى مهمى که در این کتاب مى باشد این است که از شهامت و شجاعت على سخن نگفته و گویا اصلا على در این جنگ شرکت نداشته است ، به عنوان نمونه یک بخش از سخنان ابى واثله شقیق بن سلمه را نقل مى کنیم که مى گوید: روزى عمربن خطاب قدم مى زدیم ناگهان حالت عجیبى به وى دست داد و با حالت نفس زنان از کنار من پا به فرار گذاشت به او گفتم : چرا ترسیدى ؟ در جواب گفت : مگر هربز را نمى بینى که به اینجا مى آید او غضیم پسر غضیم است و در شجاعت و دلاورى بالا دست ندارد و با دشمنان خود مى خروشد و آنان را از دم تیغ مى گذارند. نگاه کردم دیدم که حضرت على است .

آنگاه عمربن خطاب یکى از شجاعتهاى حضرت على را بیان داشت و گفت : در جنگ احد ما همه با پیامبر بیعت نمودیم مبنى بر اینکه صحنه نبرد را ترک نمودیم و هر کس از ما فرار کند گمراه است و هر کس که در صحنه بجنگد و کشته شود شهید است فرماندهى سپاه اسلام به دست رسول خدا صلى الله علیه و آله بود.

ناگهان سپاهیان مشرکین به سوى ما حمله ور شدند ما همه صحنه را ترک کردیم و پا به فرار گذاشتیم ، تنها کسى که شجاعانه در برابر دشمن مقاومت مى کرد و از جان رسول خدا صلى الله علیه و آله دفاع مى نمود على بن ابى طالب بود هنگامى که ما را در حال فرار از صحنه نبرد دید مشتى خاک از زمین برداشته و به سوى ما ریخت و سپس فرمود: چهره هایتان سیاه باد، چرا صحنه نبرد را ترک کردید آیا مى خواهید به آتش غضب خداوند گرفتار شوید؟ ولى ما برنگشتیم ، بار دیگر مشتى ریگ به طرف ما ریخت و همان مطلب را تکرار کرد.

در آن حال از شمشیر و سپر حضرت خون مى چکید و دو چشمانش همانند دو، کاسه خون مى درخشید، حضرت فرمود: چرا بیعتتان را با رسول خدا صلى الله علیه و آله شکستید، من فکر کردم که على قصد دارد که به ما حمله نماید فورا به طرفش رفتم و گفتم : شما را به خدا سوگند به ما حمله ور نشوید، سیره عرب بر این است که گاهى فرار مى کند و وقتى زمینه را مساعد دیدند برگردند. حضرت شرم کرده و شرش را به پایین افکند، و هم اکنون که زمان بسیارى از آن ماجرا مى گذرد هنوز آثار غضب و هیبت وى در اندام من مى باشد.

غزوه حمراء الاسد 

حموى مى گوید: حمراء الاسد مکانى است که در هشت مایلى مدینه قرار گرفته و محلى است که رسول خدا صلى الله علیه و آله پس از پایان جنگ احد به تعقیب مشرکین پرداخت (111).

هنگامى که مسلمانان از جنگ احد بازگشتند عده زیادى از آنان شهید و برخى هم جراحات سنگینى به تن داشتند، پیامبر اکرم دستور داد که نیروهاى رزمى سپاه که در جنگ مجروح شده اند سلاح خود را بر زمین نگذارند و به تعقیب دشمن بپردازند، این تعقیب چند هدف را به دنبال داشت :

الف - دشمن پس از بازگشت به سوى مکه ، در منطقه حمراء الاسد توقف کردند و در آن جا با یکدیگر به مشورت پرداختند و نقشه اى طراحى کردند که در این جنگ کار سپاه اسلام را یکسره سازند، بنابراین در صدد حمله مجدد به سپاه اسلام بودند.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بر اساس اطلاعاتى که از دشمن به دست آورده بود، پیش از آنکه مشرکین قریش نقشه خود را عملى سازند سپاه اسلام را آماده جنگ نمود، پس حضرت على - علیه السلام - را به ماءموریت فرستاد تا از وضعیت آنان اطلاعاتى کسب نماید (112).

ب - پیامبر خدا براى تعقیب دشمن از نیروهاى زخمى استفاده نمود، زیرا پاداشى که از طرف خداوند به آنان وعده شده بود با تکمیل و اتمام عمل صورت مى گرفت ، و تکمیل آن به این بود که از حمله احتمالى دشمن جلوگیرى شود، این تعقیب سبب شد که دشمن از تصمیم حمله منصرف شود.

 

هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله از احد به مدینه بازگشت جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یا رسول الله خداوند تو را امر مى نماید که با آن گروه که در جنگ احد مجروح شده اند به تعقیب دشمن بپردازى (113).

قرآن کریم در این باره مى فرماید: الذین استجابوا لله و الرسول من بعد ما اصابهم القرح للدین احسنوا منهم واتقوا اجر عظیم (114).

در ذیل آیه فوق از ابن عباس و قتاده و سدى نقل شده که سبب نزول آیه فوق این بود که : هنگامى که ابوسفیان به سوى حمراء الاسد بازگشت و از کرده خویش پشیمان شده و تصمیم گرفت که حمله را مجددا آغاز نماید و رسول خدا صلى الله علیه و آله و باقیمانده مسلمین را از پاى درآورد(115).

نکته : دنباله این مطلب آمده است : و سمع بهم النبى فدعا اصحابه الى الخروج و قال : لایخرج معنا الا من حضرنا امس لقتال و من تاءخر عنا فلا یخرج معنا از کلمه سمع استفاده مى شود که حضرت این خبر را به واسطه ماءموران اطلاعاتى که در داخل دشمن داشت استفاده کرد.

قرآن کریم در این باره مى فرماید: ولاتهنوا فى ابتغاء ان تکونوا تاءلمون فانهم یاءلمون کما تاءلمون و ترجون من الله ما لایرجون و کان الله علیما حکیما (116).

از این رو، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمان داد نیروهایى که در روز گذشته از جبهه احد بازگشته اند اگر چه مجروح و خسته هستند لکن باید به تعقیب دشمن بپردازند پس قبل از این که دشمن بتواند تصمیمات لازم را اتخاذ نماید در حمراء الاسد موضع گرفت و نیروها را مستقر کرد، سپاه مشرکین نیز در منطقه روحاء واقع در حمراء الاسد توقف کرده بودند.

عده اى از سران نظامى دشمن چون عکرمة بن ابى جهل ، حارث بن هشام ، عمروبن عاص و خالدبن ولید تصمیم گرفته بودند که بار دیگر حمله را به مدینه آغاز نمایند، پس نیروهاى خود را آماده کرده و به سوى مدینه رهسپار شدند، در بین راه به مسافرى برخوردند که از مدینه مى آمد، او را گرفته و از وى اطلاعات کسب نمودند. شخص مسافر گفت : در بین راه که از مدینه مى آمدم به حضرت محمد برخورد کردم که همراه سپاهیانش در حمراءالاسد مستقر شده و قصد حمله به شما را داشتند.

این گزارش در تصمیم سران نظامى قریش خلل وارد کرد و آنان را از تصمیمشان برگردانید، ابوسفیان فرمانده کل سپاه مشرکین خطاب کرد: محمد به ما حلیه و نیرنگ زده و تصمیم گرفته که با نیرنگ وارد نبر شود و تقاص کشته هاى احد را از ما بگیرد. گرچه در آغاز ما بر آنان تجاوز کردیم و آنان را شکست دادیم ، لکن طبیعت تاریخ عرب نشان داده است که متجاوز هیچگاه ، در جنگ پیروزى به دست نخواهد آورد. پس بهتر است که قبل از درگیر شدن به آنان به سوى مکه بازگردیم (117).

ترس و وحشت زیادى بر دشمن حاکم شده بود، ابوسفیان به نعیم بن مسعود اشجعى - که در مدینه زندگى مى کرد - برخورد کرد و گفت : این پیام را از طرف ما به محمدبرسان و به وى اطمینان بده که ابوسفیان مى گوید: همه هم پیمانان از ما جدا شده و قصد ندارند در جنگ ما را یارى کنند، ما تصمیم داریم که به مکه بازگردیم ، و قصد جنگ با شما نداریم . پس اگر پیامبر قبول کند و متقاعد شود و از جنگ منصرف شود ما ده بار شتر پر از خرما و کشمش به تو هدیه مى کنیم .

نعیم بن مسعود در حمراء الاسد به خدمت پیامبر مشرف شد و پیام ابوسفیان را به حضرت گزارش کرد، لذا پیامبر تصمیمش را تغییر داده و با سپاه اسلام به مدینه بازگشت (118) جبرئیل بر پیامبر نازل شد و فرمود: خداوند در دل مشرکین رعب و وحشت زیادى انداخته که دیگر به شما حمله نخواهند کرد.

نتائج تعقیب : 

نتائجى که در این تعقیب حاصل مى شود در چند نکته خلاصه مى گردد:

الف - روحیه سپاهیان اسلام همیشه باید زنده بماند و هیچگاه روحیه شکست را که در نیرو به وجود آمده است نباید باقى گذاشت و به هر وسیله ممکن روحیه پیروزمندانه را به سپاه بازگردانید بر این اساس است که پیامبر با سپاهیانى که در احد طعم شکست را چشیده بودند به تعقیب دشمن پرداخت .

ب - هیچ گاه نباید از کید دشمن غفلت داشت ، زیرا با توجه به اینکه سپاه قریش در این نبرد پیروز شدند مع الوصف به طمع حمله مجدد افتاده و سپاه را آرایش نظامى دادند، لکن بر اساس اصول و قواعد سیاسى و نظامى سپاهیان اسلام نقشه آنان عقیم ماند.

ج - براى ترس و ارعاب دشمن باید از هر وسیله ممکن استفاده کرد، خداوند در این باره مى فرماید: و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدوکم (119) بنابراین در صورتى که دشمن از ارعاب و وحشت مسلمین ترسید دندان طمع را کشیده ، و جراءت حمله به سپاه اسلام را ندارد.

ه‍- با توجه به کیفیت آگاهى رسول خدا صلى الله علیه و آله از تصمیم دشمن مبنى بر حمله به سپاه اسلام مشخص شد که سازمان اطلاعاتى حضرت بسیار نیرومند عمل مى کرد و به گونه اى در داخل سپاه مشرکین نفوذ مى کرد که دشمن هم بدان واقف نبود.

استفاده از نیروهاى اطلاعاتى و گزارشگر سرى از مسائل رایج بوده و در اکثر جنگها از آن استفاده مى شود، زیرا تصمیمات نظامى و سیاسى بر اساس ‍ گزارشات اطلاعاتى انجام مى گرفت و در نتیجه استفاده از نیروى کیفى و کمى دائما مورد دقت و توجه مسؤ ولان نظامى و سیاسى حکومت قرار داشت .

جنگ بنى النضیر (اجلاء و اخراج بنى النضیر) 

در مورد تاریخ و نحوه و علل اجلاء و اخراج بنى نضیر بین مورخین اختلاف نظر وجود دارد، لکین ما این حادثه را بر اساس تفسیر مجمع البیان نقل کرده و نقاطى را نیز از تاریخ طبرى و الکامل و تبیان بدان ضمیمه مى کنیم (120).

زهرى تاریخ وقوع اجلاء را شش ماه پس از جنگ بدر ذکر کرده است بنابراین نظریه واقعه بنى النضیر بین دو جنگ بدر و احد روى داده است لیکن برخى از مورخین تاریخ وقوع آن را در بین ماههاى محرم و صفر سال چهارم هجرت ذکر کرده اند، بنابراین نظریه واقعه بنى النضیر بعد از شکست مسلمین در جنگ احد روى داده است (121).

علت وقوع حادثه اجلاء 

پس از اینکه رسول خدا صلى الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت نمود و دولت اسلامى را در مدینه تشکلى داد، یهودیان بنى النضریه خدمت حضرت مشرف شدند و با او قرار داد صلح امضا نمودند. شرائطى که در این قرار داد صلح ذکر شد مبنى بر این بود که :

1 - مادر کنار یکدیگر به طور مسالمت آمیز زندگى کرده و بر علیه یکدیگر اقدامى نخواهیم کرد.

2 - هرگاه نیاز به استعانت و کمک مالى شما پیدا کردیم شما نباید از آن دریغ کنید. (پیشنهاد پیامبر).

3 - بر علیه شما جنگ نکرده و در جنگ هم به شما کمک نخواهیم کرد (پیشنهاد بنى النضیر).

پیامبر اکرم شرائط را پذیرفت و قرار داد صلح امضا شد(122).

پیروزى مسلمین در جنگ بدر - در سال دوم هجرت - موجب شد که ظن یهودیان در مورد پیامبر به یقین مبدل گردد و دریافتند که این شخص همان پیامبر آخرالزمان است که در مورد تورات و کتب آسمانى گذشته به ظهور او وعده داده شده است و هر پرچمى که علیه او بلند شود سرنگون خواهد شد. این پیروزى یهودیان بنى النضیر را بر عمل به مفاد صلح نامه محکم استوار ساخت و آنان کاملا به شرائط ذمه علم مى کردند، رسول خدا صلى الله علیه و آله هم با آنان مدارا و سازش مى کرد، این شیوه به همین ترتیب ادامه یافت (123).

در سال بعد جنگ احد آغاز شد، مسلمین در این جنگ شکست خوردند، این شکست موجب شد، که یهودیان بنى نضیر نسبت به بقاء قرارداد صلح تردید نموده و در نبوت حضرت شک نمایند.

عده اى از سران بنى النضیر چون کعب بن اشرف معاهده و پیمان صلح را نقض کردند و به همراه چهل نفر از بزرگان بنى النضیر جهت عقد پیمان با مشرکین قریش به سوى مکه شتافتند. هنگامى که قریش از ورود سران یهود بنى النضیر آگاه شدند، چهل نفر از بزرگان قریش به رهبرى ابى سفیان در مسجد الحرام جمع شدند و در آنجا قرار داد و پیمان سیاسى نظمى علیه دولت اسلامى منعقد نمودند، سپس یهودیان به همراه کعب بن اشرف به مدینه بازگشتند.

آگاهى پیامبر از معاهده یهودیان 

جبرئیل بر رسول خدا صلى الله علیه و آله نازل گردید و او را از پیمان و معاهده یهود با قریش آگاه ساخت ، به حضرت عرض کرد که در کشتن کعب بن اشرف همت گمارد. حضرت محمد بن سلمه برادر رضاعى کعب بن اشرف را ماءمور ساخت تا کعب بن اشرف را ترور نمایند.

قبل از اینکه محمد به سلمه تصمیم به قتل کعب بن اشرف بگیرد، براساس ‍ قرار داد گذشته که بین بنى عامر و یهودیان بنى النضیر حاصل شده بود، شخصى از بنى عامر از روى خطا دو نفر را کشت ، چون بنى عامر در اجاره دولت اسلامى بود دیه آن بر عهده دولت اسلامى بود.

حضرت به همراه عده اى از مسلمانان جهت اخذ وجه دیه به قلعه بنى النضیر آمد و از آنان - طبق قرار داد صلح - تقاضاى کمک مالى نمود، آنان به حضرت جواب مثبت دادند ولى در واقع نقشه کشتن حضرت را کشیده بودند و در مورد اجراى نقشه ترور با یکدیگر به تبادل نظر پرداختند و با هم گفتند: الان بهترین وقتى است که مى توانیم به هدف خود رسیده و محمد را به قتل برسانیم .

قبل از اینکه نقشه آنان عملى شود جبرئیل بر حضرت نازل شد و او را از ماجرا آگاه کرد. حضرت به سرعت موضع و مکان خود را تغییر داد و از قلعه خارج شده و به سوى مدینه بازگشت و همراهان خود را در همان قلعه گمارد.

مراجعت حضرت به تاءخیر افتاد و این مساءله باعث تشویش خاطر اصحاب شد پس در پى حضرت به سوى مدینه بازگشتند، در بین راه به شخصى برخورد کردند و از حضرت سراغ گرفتند، او در جواب گفت : هنگامى که از مدینه خارج مى شدم او به مدینه وارد شد، پس اصحاب به مدینه بازگشتند و به خدمت حضرت مشرف گردیدند.

حضرت مسلمانان را جمع کرد و نقشه ترورى را که یهودیان بنى النضیر براى او کشیده بودند را براى مسلمانان بازگو کرد، سپس به تجهیز و ترتیب سپاه پرداخت و آنان را صف آرایى کرده و به حالت آماده باش درآورد.


  • دانلود کتاب | بیا اینجا
  • ساعت فلش

    کد ذکر ایام هفته